مهر تو عکسی بر ما نیفکند / آئینه‌رویا! آه از دلت، آه...

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

توی شرکت یک کوه کار دارم، اما انجام نمی‌دهم. عوضش پشت میز کوچکم نشسته‌ام، پلی‌لیست این هفته‌ی گوشه را گوش می‌دهم و آرشیو وبلاگ زن روزهای ابری را می‌خوانم. دیشب قبل از خواب باز به از دست دادن فکر کردم. عصر با بچه‌ها دور هم جمع شده بودیم و سعدی می‌خواندیم و فکر کرده بودم توی این روزهای ناامیدی چه دلم تنگ همین بهانه‌های کوچک برای ماندن بود. شب اما به سیاق خیلی از این شب‌ها به رفتن و از دست دادن فکر کردم و قلبم مچاله شد. دلم خواست دوباره بروم سراغ خانم میم و حرف‌هایم را برایش بگویم، اما نه پولش را دارم، نه جان دوباره رد شدن از آن خیابان تاریک را. 

  • میم ..
  • ۰
  • ۰

بوک‌مارک - 10

«اگر عشق واقعی است، پس به همان روشی با آن رفتار کن که با یک گیاه رفتار می‌کنی. تغذیه‌اش کن، و در برابر باد و باران از آن محافظت کن. باید هر کاری را که می‌توانی کاملا انجام دهی. اما اگر عشق واقعی نیست، در این صورت بهترین کار این است که به آن بی‌توجهی کنی تا پژمرده شود.»


حال و هوای عجیب در توکیو / هیرومی کاواکامی / ترجمه: مژگان رنجبر

  • میم ..
  • ۰
  • ۰

1- پریروز توی تلگرام با خواهرها چت می‌کردیم که یک‌مرتبه بحث کشید به آرزوهایمان. خواهره گفت: «من قبلا خیلی آرزو داشتم، ولی الان نه. فکر می‌کنم الآن برای برای هر چیزی دیگه خیلی دیره». من انگار چیزی درونم شکست. بعد شروع کردم آسمان و ریسمان را به هم بافتن، فقط برای این‌که چراغی توی قلبش روشن کنم که دلش برای ادامه دادن گرم باشد، غافل از حال خودم. خواهرک گفت آرزوی کوتاه‌مدتش مهاجرت است و بعدتر کار در شرکت معتبر آی‌تی و پیشرفت کاری و الخ. من فکر کردم و فکر کردم و دیدم هیچ آرزویی که نیروی محرکم شود، ندارم. نه مثل خواهره به این دلیل که فکر کنم فرصت از دست رفته است، که به خاطر فانی بودن همه چیز. به این دلیل که دست‌ها همان‌قدر که برای به دست آوردنند، برای از دست دادن هم هستند و من، سال‌هاست که با هر آمدنی، دلم از هراس رفتن می‌لرزد. عصر، توی خانه به میم گفتم من هیچ آرزویی ندارم و اشک‌هایم سرازیر شد. میم گفت: کنسرت ابی؟ دیدن سنتورینی و سریلانکا؟ خانه‌ی روستایی؟ سر تکان دادم که نه. پرسیدم: تو چی؟ آرزوی تو چیه؟ سرش را گذاشت روی پایم و گفت: این‌که تو خوش‌حال باشی. آن‌قدر این جمله‌ی کوتاه را معصومانه و صادقانه گفت که یک لحظه از فرط دوست داشتنش نفسم بند آمد.

2- امروز آقای همکار گفت خواهرزاده‌ی هشت ساله‌اش بعد از دعوای مفصلی که با مادرش داشته، حین توضیح ماجرا برای دایی‌اش -همین آقای همکار مذکور- گفته آن روز مدرسه‌اش تعطیل بوده و دلش می‌خواسته مثل پرنده‌ها توی آسمان آزاد و رها باشد، نه این‎که پرنده‎ای در قفس باشد و مشغول درس خواندن. آقای همکار این‌ها را می‌گفت که به این نتیجه برسد که بچه داشتن توی این زمانه ترس‎ناک است، اما مثالش، هوس بچه داشتن را توی دلم زنده کرد.

3- دختری که نمی‎شناسمش دیشب توی تلگرام پیغام داد: با نوشته‌هایی که از وبلاگ‌ها انتخاب می‌کنین و می‌فرستین، لبخند می‌زنم، سکوت می‌کنم و به زندگی فکر می‌کنم. من؟ ستاره‌ای توی دلم روشن شد. 

  • میم ..
  • ۰
  • ۰
از صبح توی تقویم گزارش پیشرفت پروژه‌ها را وارد کرده‌ام. نوشته‌ام در سیرجان چند متر لوله‌ی فلکسی نمره‌ی 21 نصب کرده‌ایم و در زرند چند متر فیبر کشیده‌ایم. کدام کالاها را به بردسیر فرستاده‌ایم و کدام را به همدان. اما تقویم اردیبهشت جای این اعداد و ارقام زمخت و سیمانی نیست. باید بنویسم امروز چند متر غم را عقب نشانده‌ام؟ عاشق بودن بر میم را اندازه بگیرم و بنویسم محبتی که توی دلم کاشته، امروز چقدر از دیروز بزرگ‌تر شده و چند تا جوانه‌ی تازه زده؟ چند بار حین گوش دادن به پلی‌لیست محبوبم در ساندکلاد به خودم آمده‌ام و دیده‌ام پرت شده‌ام به روزهای دور؟ صبح که با صدای پرنده‌ها بیدار شدم، برای چند ثانیه نفسم بند آمد از زیبایی؟ وقت بوسه‌ی خداحافظی با میم، قلبم چند بار در ثانیه تپید؟ چند دقیقه روی پل هوایی نزدیک خانه ایستادم و از تماشای هم‌آغوشی کوه‌ها و ابرها مست شدم؟ باید همه‌ی این‌ها را بنویسم که یادم بماند چطور اردیبهشتم اردیببعشق شد همان‌جور که سال‌های دور آرزو داشتمش.
  • میم ..
  • ۰
  • ۰

که یادم بماند

طعم شیرین اولین دستمزد نوشتن.

  • میم ..
  • ۰
  • ۰

از تهی سرشار

حواسم نیست اردیبهشت دارد چطور می‌گذرد. مدام در حال دویدن و نرسیدنم. دلم یک استراحت کوتاه می‌خواهد. شبیه روزهایی که توی آن شهر کوچک سرسبز بودیم و به معنای واقعی کلمه فارغ بودم. حواسم به عطر گل‌ها بود، رنگ برگ‌های درختان، تعداد مرغ‌های دریایی که بالای خانه می‌چرخیدند، آرایش چشم‌های زنی که هر روز حین دوچرخه‌سواری در مسیر فروشگاه می‌دیدمش. حالا؟ هیچ.

  • میم ..