مهر تو عکسی بر ما نیفکند / آئینه‌رویا! آه از دلت، آه...

۱ مطلب با موضوع «که می‌نویسم و در حال می‌شود مغسول» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

ز عزیزم، 

صبحم را با خواندن یادداشت سین شروع کردم، که از روزگاری که پی عشق می‎گشت، نوشته بود. می‎خواندم و با هر کلمه، جریان آرام غم را توی جانم حس می‎کردم. تصویری که از آن روزها وصف کرده بود را انگار کن که خود من. انگار که کسی از حال تمام آن روزها و سال‎های غمگین من فیلم گرفته باشد و حالا گذاشته باشد روی دور آهسته، کش‎دار و غمگین. یادم افتاد چقدر پی عشق می‎گشتم و هر بار با دست‎هایی خالی‎تر از قبل برمی‎گشتم. یادم افتاد چقدر دنیا بدون عشق برایم خالی تاریک عظیم ترس‎ناک اندوه‎باری بود. عشق نبود، شوری که در قلبم داشتم بی‎جواب بود و انگار هیچ نداشتم. باری، چند شب پیش، که به رسم همه‎ی این شب‎های کنار میم بودن، قبل از خواب، با بهت و حیرت به داشتن و بودنش توی زندگی‎ام فکر می‎کردم، فکر کردم که عشق چه تجربه‎ی شگفتی توی زندگی‎ام بوده. و شگفتی‎اش، خلاف آن‎چه تمام آن‎سال‎ها می‎پنداشتم، از این نیست که خود به تمامی همه‎ی زندگی‎ست و بدون آن، زندگی خالی غم‎انگیزی‎ست. که شگفتی‎اش برای من از آن‎روست که مثل نور به زندگی‎ام تابیده. نوری که در پرتوش توانسته‎ام زیبایی‎ها را ببینم. زیبایی‎هایی که پیش از این هم بوده‎اند اما دنیای من آن‎قدر تاریک بوده که از دیدنشان عاجز بوده‎ام. عشق آفتاب بود، نه به قول تو آفتاب زمستان که روشن بدارد اما دل را گرم نکند،  که آفتاب دل‎چسب بهار، با روشنایی و گرمایی به قاعده. نه آن‎قدر روشن و فروزان که چشم را بزند و دل را بسوزاند و روگردانم کند، نه آن‎قدر کم‎فروغ و سرد که مدام پرنده‎ی کوچک توی قفسه‎ی سینه‎ام را ها کنم و برایش "خوب می‎شوی دلم، تو خوب می‎شوی" بخوانم. و این‎بار اگر، اگر، اگر روزی دوباره توی زندگی‎ام گمش کنم (چه خوب که رد اشک توی روی ایمیل نمی‎ماند)، اگر دوباره مثل ماهی قرمز کوچکی از دست‎هایم لیز بخورد، شاید میان آوار غم و اندوه دل‎شکستگی و بی‎عشقی و تنهاشدگی، یادآوری روزهای آفتابی گذشته، ته دلم را گرم کند که زندگی بی‎عشق، شاید تاریک و ترس‎ناک و اندوه‎بار باشد، اما دست کم خالی نیست، نبوده.


می‌بوسمت

میم

چهاردهم اسفند هزار و سیصد و نود و شش





  • میم ..