مهر تو عکسی بر ما نیفکند / آئینه‌رویا! آه از دلت، آه...

  • ۰
  • ۰

رهاش کن بره رئیس

خانم همکار زده به سیم آخر. تیردانش را پر کرده و بی‌وقفه تیر پرتاب می‌کند. اوایل جوری دقیق رئیس را نشانه گرفته بود که همه‌ی تیرها به سمت او می‌رفت و بقیه در امان بودند. حالا ولی با چشم‌های بسته تیرها را پرتاب می‌کند. این وسط، چند تا از تیرهایش هم به من خورده. زخمی و غمگینم. فشاری که از صبح تا غروب روی قلبم حس می‌کنم از تحملم خارج است. دیروز به آقای رئیس گفتم دارم توی هوای مسموم نفس می‌کشم و ذره ذره تحلیل می‌روم. می‌خواهم رها کنم و بروم تا بیشتر از این روحم آلوده نشده. گفتم روزگار به‌م یاد داده که این‌‌جور وقت‌ها جلو رفتن فقط باعث می‌شود تیرهای بیشتری به جانت بنشیند. باید جاخالی داد و فرار کرد و برای آن‌چه از دست رفته فاتحه خواند.

  • ۹۶/۱۲/۲۲
  • میم ..

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی