مهر تو عکسی بر ما نیفکند / آئینه‌رویا! آه از دلت، آه...

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه
  • ۰
  • ۰

اوضاع واحدمان در شرکت به غایت به هم ریخته است. مثل خانواده‌ای که در آستانه‌ی فروپاشی است. من تلاش مذبوحانه می‌کنم که آدم‌ها را کنار هم نگه دارم اما بی‌فایده است. سنگ‌ها پرتاب شده و حرمت‌ها شکسته. با خانم همکار حرف می‌‌زنم و می‌بینم که هنوز از دست آقای رئیس عصبانی و دل‌خور است. با آقای رئیس حرف می‌زنم و می‌بینم از تغییر شرایط ناامید است. با آقای همکار حرف می‌زنم و می‌بینم انگار انگشت‌های اتهام به سمت آقای رئیس است. با آن یکی حرف می‌زنم و می‌بینم که نمی‌تواند بی‌طرفانه به شرایط نگاه کند و آخرین رشته‌های این رابطه را پاره نکند. من مثل بچه‌ای که پدر و مادرش در آستانه‌‌ی طلاق‌اند، هر روز با ترس و غم به شرکت می‌آیم و از این‌که هنوز آدم‌ها نمی‌توانند بدون درد و خون‌ریزی از هم جدا شوند، دلم فشرده می‌شود.

  • میم ..
  • ۰
  • ۰

صبح با گریه از خواب بیدار شدم. خواب آقاجون را دیده بودم. زنده بود ولی آلزایمر گرفته بود و هیچ کداممان را نمی‌شناخت، به جز خواهره. مادرجون گریه می‌کرد و من یک لحظه از دلم گذشته بود شاید نبودنش بهتر از این‌جور بودنش باشد. بیدار که شدم، دلم از فکری که توی خواب به سرم زده بود گرفت، اما فکر کردم شاید واقعا آن‌جور رفتنش، بی‌مقدمه و غیرمنتظره، از هر شکل دیگری بهتر بود. شاید خوش‌بخت بوده‌ام که شب قبل از رفتنش، نه تنها من را می‌شناخته، که آن‌قدر خوب و سرحال بوده که سهمیه‌ی بوسه‌ام را به خواهرک سپرده. با این‌همه، کی گفته خاک سرد است؟ که آدم فراموش می‌کند؟ چرا این داغ هنوز برایم تازه است؟ چرا هنوز نمی‌توانم یک جمله بدون بغض و اشک راجع به آقاجون بگویم و بنویسم؟


پ.ن. لعنت به تو پرشین‌بلاگ که آواره‌ام کردی.

  • میم ..