مهر تو عکسی بر ما نیفکند / آئینه‌رویا! آه از دلت، آه...

پیوندهای روزانه
  • ۰
  • ۰

دوشنبه، بیستم فروردین هزار و سیصد و نود و هفت خورشیدی، ساعت هشت و چهارده دقیقه‌ی صبح، وقتی به سمت آسانسور می‌رفتم، آقای ح، نگهبان شرکت به اسم صدایم زد و گفت می‌تواند از من سوالی بپرسد یا نه؟ لبخند زدم و گفتم حتمن. گفت: تو تا به حال گریه کردی؟ لبخندم کشیده‌تر شد. گفتم: زیااااد. گفت: ولی همیشه می‌خندی، انگار که هیچ غمی نداری. گفتم جای غم‌هایم کنج دلم است و سوار آسانسور شدم و شنیدم که گفت: خوش به حالت. بعدتر به این فکر کردم که اگر آقای نگهبان سوالش را این‌طور می‌پرسید که آخرین بار کی گریه کردی؟ و جواب می‌شنید که: دیشب، شاید دیگر آن‌جور با حسرت نمی‌گفت: خوش به حالت. من برای آقای نگهبان از شب قبل و شبیخون غم نگفته بودم که آن‌قدر غافل‌گیرم کرده بود که نیمه‌شب از تخت بلند شده بودم و آرام، جوری که میم بیدار نشود، قدم برداشته بودم سمت هال و پذیرایی و سر آخر روی کاناپه‌ی پذیرایی جمع شده بودم توی خودم و اشک می‌ریختم و یادم نیست چقدر توی آن حال مانده بودم که میم آمد و گفت مرا که کنارش ندیده ترسیده. بعد مرا بغل کرد و بوسید و من به این فکر کردم که از غم، چه آن وقت‌ها که میم را نداشتم و چه حالا که میم در دل و جانم خانه دارد، گریزی نیست. اما آن‌چه قابل تحمل می‌کندش، حضور میم است. حضور معجزه‌وار میم که وقتی نیمه‌شب توی باتلاق غم افتاده‌ام و دست و پا می‌زنم، سراسیمه خودش را به‌م می‌رساند و دستانم را می‌گیرد و از چنگ سیاهی نجانم می‌دهد.

  • ۹۷/۰۱/۲۶
  • میم ..

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی